داستان کوتاه
شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی...
پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابجا میکرد تا شاید سرمای
برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش دهد صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد
فروشگاه و به داخل نگاه میکرد...
در نگاهش چیزی موج میزد انگاری که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب
میکرد انگاری با چشمهایش آرزو میکرد
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک
که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه چند دقیقه بعد در حالی
که یک جفت کفش در دستش بود بیرون آمد
-آهای آقا پسر
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت
چشمانش برق میزد وقتی آن خانم کفشها را به او داد
پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
-شما خدا هستید؟
-نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم
-آهان میدانستم که با خدا نسبتی دارید...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 17:40 توسط مرضیه تدینیان
|
سلام به همه