کلاسای آز شیمیمونم تموم شد(یادش بخیر)

انشالله ادامش ترم های آینده!

انشالله ادامش ترم های آینده!
يقينا با خواندن تيتر اين آزمايش کمي تعجب کرده ايد ولي بهتر است فعلا در قضاوت عجله نکنيد، يک بالن کروي برداريد و آن را تا نصفه پر کنيد و توسط شعله آن را به جوش آوريد. سپس در آن را محکم ببنديد و به صورت برعکس به گيره اي متصل کنيد و منتظر بمانيد تا از جوش آمدن بيفتد. بعد روي آن مقداري آب سرد يا برف بريزيد. در کمال تعجب خواهيد ديد که آب درون شيشه شروع به جوشيدن مي کند. جالب اين است که اگر به بالن دست بزنيد مشاهده مي کنيد که خيلي هم گرم نيست!
حال مي رويم سراغ بررسي اين پديده:
راز اين پديده در اين است که بخار آب حاصل از جوشيدن آب درون شيشه تمام هواي داخل شيشه را به بيرون رانده و در واقع زماني که ما در بطري را بستيم قسمت خالي بطري فقط بخار آب بوده است. در نتيجه زماني که ما آب سرد روي قسمت خالي شيشه مي ريزيم، آن بخار آب تبديل به مايع مي شود. نتيجه اين است که فشار در آن قسمت خالي خيلي خيلي کم مي شود، و همان طور که مي دانيم فشار کم باعث مي شود مايعات در دماي کمتري به جوش بيايند. درست است که آب درون شيشه در حال جوشيدن است اما اين آب جوش داغ نيست
ین منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن
مراباقطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
گاهی تو را بزرگ میبینم و گاهی کوچک
این تو نیستی که بزرگ می شوی کوچک
این منم که گاهی نزدیک میشوم و گاهی دور
اما با این حال حاجتم را میگویم اگر قرار به بر آورده شدنش نیست
امیدوارم از حکمت تو باشد نه از بی لیاقتی من

شب امید و دعا و گریه و حال نذار
یک خرمن اشک حزن و یک ناله زار
یک چشم برای دوری کرب و بلا گریه کند
یک چشم برای انتظار و انتظار . . .

الان در طبقه ای هستی و یه نگاه میکنی میبینی یه طبقه دیگه هست که نرفته ای
که معلوم نیست اون ارتفاع را که زدی بتونی تو سرماش تحمل کنی .
پیشرفت و ارتقا در زندگی مثل بالا اومدن از برج میمونه که هر چقدر بخوای بالاتر بری باید هزینه بیشتری هم بدی. مثلا وقتی از پایین به برج ایفل نگاه میکنی،
بالا رفتن از اون خیلی جذاب به نظر میرسه ولی وقتی میری بالا، تو اون باد و سرما،
حتی نمیتونی دوربین رو بگیری تو دستت و اینجوریه که باید بدونی اوج گرفتن شرایط خاصی داره
که باید ببینی تحملش رو داری یا نه؟
و باید خودت رو برای اون شرایط خاص آماده کنی و بدونی که باید چیزی رو از دست بدی (هزینه کنی) تا اون شرایط رو بدست بیاری”
هر عزتی که در زندگی انسان ایجاد میشه در کنار آن حس فروتنی باید در خود فرد ایجاد بشه تا این تعادل در زندگی او به وجود بیاید.
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید.
من که نمی خواهم موشک هوا کنم .
می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی
و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،
ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی
که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .
پرسیدن : چه میکنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب میکنم و آن را روی آتش میریزم…
گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو میآوری بسیار زیاد است و این آب فایدهای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم میپرسد: زمانی که دوستت در آتش میسوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدهم: هر آنچه از من بر میآمد!!
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر میشود.
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...
پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..
گاو با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب مینوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..
جمعیت فریاد شادی سر میدهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.
حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
این، افسانه یا داستان نیست,
آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...
پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابجا میکرد تا شاید سرمای
برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش دهد صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد
فروشگاه و به داخل نگاه میکرد...
در نگاهش چیزی موج میزد انگاری که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب
میکرد انگاری با چشمهایش آرزو میکرد
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک
که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه چند دقیقه بعد در حالی
که یک جفت کفش در دستش بود بیرون آمد
-آهای آقا پسر
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت
چشمانش برق میزد وقتی آن خانم کفشها را به او داد
پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
-شما خدا هستید؟
-نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم
-آهان میدانستم که با خدا نسبتی دارید...