کلاسای آز شیمیمونم تموم شد(یادش بخیر)

انشالله ادامش ترم های آینده!

با برف آب را بجوشانید!

يقينا با خواندن تيتر اين آزمايش کمي تعجب کرده ايد ولي بهتر است فعلا در قضاوت عجله نکنيد، يک بالن کروي برداريد و آن را تا نصفه پر کنيد و توسط شعله آن را به جوش آوريد. سپس در آن را محکم ببنديد و به صورت برعکس به گيره اي متصل کنيد و منتظر بمانيد تا از جوش آمدن بيفتد. بعد روي آن مقداري آب سرد يا برف بريزيد. در کمال تعجب خواهيد ديد که آب درون شيشه شروع به جوشيدن مي کند. جالب اين است که اگر به بالن دست بزنيد مشاهده مي کنيد که خيلي هم گرم نيست!

 

حال مي رويم سراغ بررسي اين پديده:
راز اين پديده در اين است که بخار آب حاصل از جوشيدن آب درون شيشه تمام هواي داخل شيشه را به بيرون رانده و در واقع زماني که ما در بطري را بستيم قسمت خالي بطري فقط بخار آب بوده است. در نتيجه زماني که ما آب سرد روي قسمت خالي شيشه مي ريزيم، آن بخار آب تبديل به مايع مي شود. نتيجه اين است که فشار در آن قسمت خالي خيلي خيلي کم مي شود، و همان طور که مي دانيم فشار کم باعث مي شود مايعات در دماي کمتري به جوش بيايند. درست است که آب درون شيشه در حال جوشيدن است اما اين آب جوش داغ نيست

اشتباه گرفتی داداش...

زنگ زدم به سهراب پرسیدم “قایقت جا دارد”
صدا آمد : از بی ادبان!
فهمیدم اشتباهی شماره لقمان رو گرفتم، قطع کردم…!

خوشبختی

جملات تصویری زیبا

ریشه ی اصلی فراماسونری

ادامه نوشته

...

مناجات

الهی! باخاطری خسته، دل به کرم تو بسته,
دست از اساتید شسته و در انتظار نمرات نشسته ام.
پاس شوند کریمی,
… پاس نشوند حکیمی،
نیفتم شاکرم، بیفتم صابرم.
الهی شهریه ها بالاست که میدانی ،وجیبم خالیست که میبینی.
نه پای گریز از امتحان دارم ونه زبان ستیز با استاد،
الهی دانشجویی راچه شاید و از او چه باید؟
دستم بگیر یاارحم الراحمین . . . !

تست هوش

http://s2.picofile.com/file/7294523866/adam.jpgبرای توضیحات بیشتر به ادامه مطلب بروید
ادامه نوشته

امتحان

ترنم انتظار(7)

قسمتی از مناجات زیبا سهراب سپهری


ین منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مراباقطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

امید به زندگی

خدایا

گاهی تو را بزرگ میبینم و گاهی کوچک

این تو نیستی که بزرگ می شوی کوچک

این منم که گاهی نزدیک میشوم و گاهی دور

اما با این حال حاجتم را میگویم اگر قرار به بر آورده شدنش نیست

امیدوارم از حکمت تو باشد نه از بی لیاقتی من

برنامه ریزی...!!!

خسته نباشید...

تازه فهمیدم ((موفق باشید)) آخر برگه امتحان

در جواب تمام خسته نباشید هایی هست که وسط کلاس به استاد می گفتیم !

شب آروز ها.........

http://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1431548007.jpg

شب امید و دعا و گریه و حال نذار

یک خرمن اشک حزن و یک ناله زار

یک چشم برای دوری کرب و بلا گریه کند

یک چشم برای انتظار و انتظار . . .


http://www.taghribnews.com/images/docs/000000/n00000360-b.jpg

سوال امتحان فیزیکمون!

مشکل بزرگ

...


یادش بخیر...

پشت سرتان...

زندگی در اوج...

همه میخواهند اوج بگیرند ولی این موضوع بی هزینه نیست !

 الان در طبقه ای هستی و یه نگاه میکنی میبینی یه طبقه دیگه هست که نرفته ای

 که معلوم نیست اون ارتفاع را که زدی بتونی تو سرماش تحمل کنی .

پیشرفت و ارتقا در زندگی مثل بالا اومدن از برج میمونه که هر چقدر بخوای بالاتر بری باید هزینه بیشتری هم بدی. مثلا وقتی از پایین به برج ایفل نگاه میکنی،

بالا رفتن از اون خیلی جذاب به نظر میرسه ولی وقتی میری بالا، تو اون باد و سرما،

حتی نمیتونی دوربین رو بگیری تو دستت و اینجوریه که باید بدونی اوج گرفتن شرایط خاصی داره

 که باید ببینی تحملش رو داری یا نه؟

و باید خودت رو برای اون شرایط خاص آماده کنی و بدونی که باید چیزی رو از دست بدی (هزینه کنی) تا اون شرایط رو بدست بیاری”

هر عزتی که در زندگی انسان ایجاد میشه در کنار آن حس فروتنی باید در خود فرد ایجاد بشه تا این تعادل در زندگی او به وجود بیاید.

چی می خوای

وجدان یا شایدم ی چیز دیگه!!!!

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :

شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید.

 من که نمی خواهم موشک هوا کنم .

 می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی

و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،

 ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی

که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .

همدلی...

گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!

پرسیدن : چه می‌کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟

پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!

حکایت...

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...

پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...


از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.

حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..

خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.

حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.

همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..

شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..

جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.

حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.

یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.

 

این، افسانه یا داستان نیست,

آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...

حکایت

ا آورده اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند...
ادامه نوشته

ویروس...

کنون رزم ویروس و رستم شنو              دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی دیسک داد            بگفتا به رستم که ای نیک‌زاد
در این دیسک یکی باشد فایل ناب          که بگرفتم من از سایت افراسیاب
برو خرمی کن بدین دیسک هان             که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه‌اش             شتابان به دیدار رایانه‌اش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشـت             وان دیسک را در درایوش گذاشت
نکرد هیج صبر و نداد هیج لفت              یکی هم کپی از همان دیسک گرفت
درآن دیسک دیدش یکی فایل بود           بـزد ایـنتر و آن‌را اجرا نمود
به ناگه چنان سیستمش هنگ کرد         که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتــن کلافه شـد و  داد زد                 ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود                 بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش              و زان دیسک و برنامه قابلش
چـو رستم بدو داد قیچی و ریش             یکـی دیسک بوتیبل آورد پـیش
به ناگه یکی رمز ویروس یافت                پی حفظ امضای ایـشان شتافت
به خاک اندر افکند ویروس را                  تهمتن به رایانه زد بویه را
چنین گفت تهمینه با شوهـرش              که این بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه زین‌سان مکن                   ز رایانه اصلا تــو صحبت مـکن
قسم خورد رستم همی با شتاب            نگیرد دگر دیــسک از افراسیاب

تست خود شناسی

.   به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسی است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است.پاسخهایش هم اصلا کار دشواری نیست. کافی است کمی به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد که بتوانید امتیازهایی که گرفته اید را جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:
ادامه نوشته

داستان کوتاه

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی...

پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابجا میکرد تا شاید سرمای

 برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش دهد صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد

 فروشگاه و به داخل نگاه میکرد...

در نگاهش چیزی موج میزد انگاری که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب

 میکرد انگاری با چشمهایش آرزو میکرد

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک

 که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه چند دقیقه بعد در حالی

 که یک جفت کفش در دستش بود بیرون آمد

-آهای آقا پسر

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت

چشمانش برق میزد وقتی آن خانم کفشها را به او داد 

پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

-شما خدا هستید؟

-نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم

-آهان میدانستم که با خدا نسبتی دارید...